p37

یونا دستش را بالا آورد و با تمام توانی که در بدن خسته‌اش باقی مانده بود، یقه‌ی بنگچان را گرفت. بنگچان به سمت تخت خم شد و یونا خودش را به او رساند.بازوهایش را دور گردن بنگچان حلقه کرد و صورتش را به شانه‌ی او فشرد.گریه‌اش ناگهان شکست.ـ فکر کردم رفتی… فکر کردم تنهام گذاشتی…بنگچان دستش را پشت سر او گذاشت و بوسه‌ای آرام روی موهایش زد.ـ نه، پرنسس. من اینجام.ـ خیلی ترسیده بودم…ـ می‌دونم.ـ درد داشت…ـ می‌دونم.ـ نمی‌خواستم دوباره اونجا باشم…ـ دیگه برنمی‌گردی.بنگچان آرام پشت او را نوازش می‌کرد.ـ تو امنی، یونا. اینجا امنه. من کنارتم. مینهو هم اینجاست.یونا با شنیدن نام مینهو، هنوز در آغوش بنگچان، دستش را کمی شل کرد و به سمت برادرش نگاه کرد.مینهو از جایش بلند شد و نزدیک تخت آمد.ـ پرنسس کوچولوی من…چشم‌های یونا دوباره پر از اشک شد.ـ لینو…مینهو لبخند زد و دستش را روی موهای او کشید.ـ اینجام. دیر کردم، اما پیدات کردم.ـ تقصیر تو نیست…صدای یونا ضعیف بود.مینهو خم شد و پیشانی‌اش را بوسید.ـ لازم نیست از من دفاع کنی. فقط استراحت کن.یونا دوباره به بنگچان چسبید.مینهو این بار چیزی نگفت.فقط چند قدم عقب رفت و به آن دو نگاه کرد.بنگچان همچنان یونا را در آغوش داشت؛ یک دستش پشت سر او بود و دست دیگرش به‌آرامی روی شانه‌اش حرکت می‌کرد. یونا، با تمام ترس و خستگی‌اش، در آغوش او آرام گرفته بود.مینهو فهمید که خواهرش برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، جایی غیر از آغوش خودش را هم امن می‌داند.و این فهم، به‌جای حسادت یا ترس، آرامشی عجیب در قلبش نشاند.لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.لبخندی خسته، اما واقعی.او به بنگچان نگاه کرد و بی‌صدا گفت:ـ مراقبش باش.بنگچان نگاهش را از یونا برنداشت، اما پاسخ داد:ـ همیشه.و بیرون از بیمارستان، در فاصله‌ای دور، شعله‌ها کم‌کم عمارت قدیمی را در برمی‌گرفتند؛ عمارت و انباری‌ای که سال‌ها شاهد ترس یونا بودند.اما این بار، تاریکی پیروز نشده بود.یونا زنده مانده بود.پیدا شده بود.و در آغوش کسی بود که قول داده بود دیگر هرگز او را تنها نگذارد.
دیدگاه ها (۰)

p38

p36

p35

p33

p23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط